نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 23:1 توسط رجب
امشب نشسته بودیم و منتظر بودیم که غذایمان را برایمان ییاورند.دوستی را که داشت در رابطه ی عاطفی اش ، زیر ابی می رفت را نصیحت می کردم. دوستان دیگر اعتراض کردند که بابا رها کن، سخت نگیر.بیهیال موضوع شدم که یکهو خودم تبدیل به موضوع بحث شدم.همه باهم اتفاق نظر داشتند که من انسان بدبخت مطلوم و مودبی هستم. از آن مرد های متعهد به رابطه ، به خانواده و به دوستان.گفتم : اگر بخواهید می توانم من هم لاشی گری را به حد برسانم. همه خندیدند. گفتند
برچسب:
نویسنده: هلیا موسویپور
تاريخ: شنبه
8 آذر
1404 ساعت: 21:28